عاشقانه هایم برای تو
درباره وبلاگ


سلام به همه اونایی که اومدن وبلاگ ما رو بخونن .من یه دختر عاشقم که 20سالمه و یه همسر خوبه خوب دارم که 25 سالشه و این جا می خوایم عاشقانه هامونو ثبت کنیم.7/8/90 عقد کردیم اما هنوز باهم تویه یه خونه نیستیم برامون دعا کنید که زوده زود بریم سر خونه زندگیه خودمون دیگه.برا همه عاشقا آرزوی خوشبختی و سعادت داریم.در پناه بهترین دوستمون خدا

پيوندها
[Link_Title]




نويسندگان
آیسین

آخرین مطالب
[Post_Title]


 
شنبه 09 آذر 1392 :: 19:46 :: نويسنده : weloveshack

دوست دارم

 



ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 07 آذر 1392 :: 17:32 :: نويسنده : weloveshack

معذرت می خوام ازت، تو رو اذیت کردم
از گناهم بگذر من می خوام برگردم
معذرت می خوام ازت که تو رو رنجوندم
اگه احساسمو باز اشتباه فهموندم 
همه دنیام تو

آرزوهام تو

نفس هام تو

خاطره هام تو
روز و شبام تو

وقتی تنهام تو

همه حرفام تو 

 اون که می خوام تو

اون که می خوام تو

هنوز قلبم پیشت هر جا که هستی هست
تب چشمات چشامو روی هستی بست
می خوام برگردم و بگم دوست دارم
ازت چشم برنمی دارم دیگه تنهات نمی ذارم 
 
سلام آقای همسری من جایی نرفتما منظورم اگه هوقتی داشتم از گلبت میومدم بیرونه

دوستت دارم

چقدر هوا سرده وقتی که نیستی وقتی دستاتو ندارم وقتی حرفی نمی زنی وقتی چشماتو به زمین می دوزی

من معذرت می خوام اگه خواسته یا نا خواسته رنجوندمت ممنونم که بازم کوتاه اومدی

خدایی خیلی آقایی می بوسمت

یکشنبه 03 آذر 1392 :: 20:38 :: نويسنده : weloveshack

 

 

 

می دونم همیشه نق زدم و صبوری کردی

ممنونم بدون شما همه دنیای منی

سه‌شنبه 28 آبان 1392 :: 18:06 :: نويسنده : weloveshack

غرق شدن همیشه تو آب نیس...

 

توغصه نیس...

 

تو خیال نیس...

 

آدم دوست داره گاهی تویه آغوش غرق بشه....!!!

 

اونم فقط" آغوش عشقش"!

 

آغوش بینظیر محبوبم وصف نشدنیست..........!

 آغوش تو سایه گاه خستگی من است آغوشی که میدانم همیشه به روی من باز است و من لحظه به لحظه ی زندگیم را به امید آرمیدن در آغوش تو سپری

میکنم . دستهای من غرق التماسند برای در آغوش گرفتن تو . .  برای رسیدن به آرامش در کنار تو لحظه شماری میکنم . . .

 

 

 

شنبه 25 آبان 1392 :: 12:19 :: نويسنده : weloveshack
 

نمی دانم چشمانت با من چه میکند!!!

 

فقط

وقتی که نگاهم میکنی چنان دلم از

شیطنت نگاهت می لرزد

که حـس می کنم چقدر زیبـاست

 

فـــــــــــدا شدن ...

 

برای چشمهایی که تمام دنیـای من است...

 

شنبه 25 آبان 1392 :: 12:14 :: نويسنده : weloveshack

بعضي وقتا دیدی تو دعوا فقط سكوت می كنم...

آروم می شینم و بهت نگاه می کنم...

به حرفات گوش می دم و می زارم تمام چیزایی که تو دلترو بگی...

بعد كه ساكت شدی.

دلم می خوام محكم بغلت کنم  و بهت بگم…

بامن نجنگ!من عاشقتم ...

اما می دونم که چقدر عذابت دادم و این حرفمو باور نمی کنی

پس فقط اشک می ریزم و با التماس دستاتو می گیرم

 

 

شنبه 25 آبان 1392 :: 12:03 :: نويسنده : weloveshack

تو

همــانــے ڪـہ همــیـشـہ

" בوســتـش בارم "

 همــانـے ڪـہ تــا غــصـّـہ ام مے گیــرב ســر و ڪلّـــہ اش پــیــدا مے شوב

 

 و تــا مــرا نـخنـבانـב בســﭞ بـرבار نمے شوב

 

هـمـانے ڪـہ همــیــشـہ پـــُـر اسـﭞ از

شـور و شـاבے و زنـבگے ...

" تــــــــــو "

 همیشه هــمــانے ....

 

صِدایِ گــآم هآیِ تـُـــــو ضَرَبــآنِ زِندِگـیِ مَن اَست

 

بـآمِن رآه بیآ


با تــــو تِشنِــه یِ زِندِه بودَنَـم...

 

 

 

شنبه 25 آبان 1392 :: 11:35 :: نويسنده : weloveshack

آهای شما

آره با شمام مرد من

هیچ می دونستی؟؟؟؟؟

 

دونه های برف از آسمون فقط برای دیدن چشمات پایین میان


اما

پاشو نو که به زمین میزارن فدای مهربونیهات میشن

 

 

کاش منم برف بودم آخه اینجوری همیشه شرمنده مهربونی هاتم

 اما یادت باشه من شبیه آدم برفی هستم ها

و شمام اینجا مثل برف

آدم برفی

اگر برف بیاید هست
اگر برف نیاید نیست
مثل من
اگر تو باشی هستم
اگر نباشی .....!

 

دوشنبه 20 آبان 1392 :: 11:55 :: نويسنده : weloveshack

 

ﻭﻗﺘﯽ ﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﺤﺚ ﻣﯿﮑﻨﻪ ...
ﻏﺮ ﻣﯿﺰﻧﻪ ..

ﻗﻬﺮ ﻣﯿﮑﻨﻪ ...
ﺩﻟﺶ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ...
ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ..
ﻣﯿﮕﻪ ... ﻣﯿﮕﻪ .. ﻣﯿﮕﻪ ...
ﻭ ﺍﺷﮑﺶ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺣﺮﻓﺸﻮ
ﮔﻮﺵ ﮐﻨﯽ ...
ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺎﺵ !
ﺑﺮﺍﺵ ﻣﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯾﻪ ...
ﺍﮔﻪ ﻫﻤﺶ ﺻﺪﺍﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ ..
ﺍﮔﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ .. ﺫﻭﻕ ﮐﻦ !
ﭼﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ ...
ﺍﮔﻪ ﻣﺮﺩﯼ .. ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷﻘﯽ .. ﻗﺪﺭ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﯿﺎﺷﻮ
ﺑﺪﻭﻥ .. ﺑﺰﺍﺭ ﺍﺯ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﺸﻘﺶ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺑﮕﯿﺮﻩ ...
ﺑﺰﺍﺭ ﻭﺍﺳﺖ ﺑﺨﻨﺪﻩ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻨﺪﻩ
ﻫﺎﺷﯽ ...

دوست دارم من یه دخمر دیگه
ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ..
ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ . ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﺰﺍﺭ ﻭ ﺑﮕﻮ ﻋﺸﻖ
ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ؟
ﺩﺧﺘﺮ ﺏ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺵ . ﻫﻤﯿﻦ ....

سه‌شنبه 07 آبان 1392 :: 12:37 :: نويسنده : weloveshack

خدایا خدای بزرگم اول از شما ممنونم در این روز زیبا

    از اين‌كه دل‌هاي ما رو لبريز از عشق و محبتي ابدي نسبت به همديگه كردي سپاسگزاريم

 

خدايا از اين كه بهترين همسر دنيا را به من هديه كردي هميشه شكرگزارتم

 

خدايا ممنونم كه به من موهبت سعادت رو عنايت كردي

 

خدايا خوشحالم و شاكر از اين كه سعادت ما رو ماديات تحت تاثير قرار نداده

 

خدايا خوشحالم از اين كه مي‌تونيم بخنديم

 

خدايا شاكرم كه مي‌تونيم با هم در نهايت محبت و صفا حرف بزنيم

 

خدايا به خاطر همه چيز ممنونم

یادته گلم دوسال پیش بود ساعتای ده با خواهرشوهر گرامی اومدین دنبالم رفتیم ارایشگاه واقعا هیجان داشتم

من صندلی عقب بودم تا برسیم به ارایشگاه همش نگات کردم به خوبی هام فک می کردم که چرا مگه من چه کار خوبی کردم که خدا تورو بهم داده که آرزوم براورده شده

که اصلا عاشق تو شدم آخه منکه اصلا بهازدواج فک نمی کردم همیشه هرکی می گفت می گفتم بچم هنوز تا بیست و پنج سالگی

پس چرا الان تو 19سالگی دارم ازدواج می کنم خودمم باور نمی کردم همش می گفتم اینا خوابه

می گفتم منکه میگم مردی پیدا نمیشه که اونجوریکه من بهش عشق می دم بهم عشق بده

همیشه می گفتم من برا کسی که برام تب کنه میمیرم

یادمه عمه ام می گفت آفرین اما مامانم و بچه می گفتن این شوهره که آدمو باید دوست داشته باشه نه زن

همه اینا میومدن جلو چشام.

وقتی رسیدیم آرایشگاه وقتی داشتی میرفتی دلم گرفت ترسیدم

ترسیدم بعد از امروز عشقمون تموم شه آخه همه می گفتن فوقش تا 6 ماه بعد عادی می شین

یادته به شمام می گفتم می گفتی نه ما عشقمون واقعی به زمان و مکان بستگی نداره

اما تو آرایشگاهم همه ازین حرفا می زدند.

اون روز هیچوقت از خدا نخواستم خوشگل شم خواستم تو دوسم داشته باشی

وقتی کارم تموم  شد تنها بودم کسی نبود نه اشنا نه دوست 2ساعت تنها بودم

هیچوقت فکر نمی کردم که تو این روزم تنها بمونم

اما شما بهم اس دادی بازم خندیدم خوشحال شدم دلم گرم شد حالا دیگه مطمئن بودم تنهایی هام تموم شد

حالا فقط منتظر شما بودم تا بیای بیای باهم بریم عهد ببندیم جلوی خدا جلوی همه بگیم عشق ما با بقیه فرق داره

یادمه وقتی عاقد داشت دعای عقد و می خوند داشتم دعای فرج و می خوندم شما اومدی زیر شنلم گفتی قران بخون خوبه

همیشه فک می کردم وقتی میگم بله از خوشحالی داد می زنم جیغ می کشم

اما

وقتی گفتم بله بغض کردم ترسیدم گفتم نکنه نتونم خوشبختش کنم نکنه یه روزی از من بدش بیاد نکنه بدبخت شه کاش نگفته بودم بله تا عشقمون ابدی شه

اما بازم صدای قشنگ تو بود که نوید خوشبختی و بهم می داد

وقتی صدام زدی تمام این افکار رفت خدارو شکر کردم که دارمت

همونجا به خدا قول دادم تمام سعی خودمو بکنم تا کنار من برات بهشت باشه و نذر کردم هرسال خونه خودمون

واسه سلامتی تو و زندگیمون یه چیزی باهم درست کنیم

و اما الان دوسال می گذره منکه اصلا از خودم راضی نیستم من اونی نیستم که می خواستم

می دونم انقد بدم که با شنیدن اسمم تمام خاطرات بد یادت می یاد

شاید برا همینه کمتر اسمم و صدا می زنی

راستی

حالا می فهمم چرا انقدر زود دلبستم چرا بهت اعتماد کردم چرا

یه دفه بزرگ شدم واسه ازدواج چون تو کامل بودی چون تو چشمات می شد خوشبختی و امید و عشق و دید

اما مردای دیگه همشون بچه بودن حتی اگه از نظر سنی بزرگ تر از تو بودن اما معنی عشق و نمی فهمیدن

تو شاید سنت کم باشه اما مهربونی هات و گذشتت  هوش و درایتت راهکارات برای حل مشکلات اندازه آدمای بزرگه که خیلی تجربه دارن

خیلی حرف زدم اما خلاصه حرفام اینه:

دوست دارم ببخش که اونی که باید نبودم

با تو خوشبخترینم

راستی بجای همه هدیه های قشنگت این چند خط و ازم قبول کن

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران