|
سه شنبه 7 آبان 1392برچسب:, :: 12:8 :: نويسنده : آیسین
خدایا خدای بزرگم اول از شما ممنونم در این روز زیبا از اينكه دلهاي ما رو لبريز از عشق و محبتي ابدي نسبت به همديگه كردي سپاسگزاريم
خدايا از اين كه بهترين همسر دنيا را به من هديه كردي هميشه شكرگزارتم
خدايا ممنونم كه به من موهبت سعادت رو عنايت كردي
خدايا خوشحالم و شاكر از اين كه سعادت ما رو ماديات تحت تاثير قرار نداده
خدايا خوشحالم از اين كه ميتونيم بخنديم
خدايا شاكرم كه ميتونيم با هم در نهايت محبت و صفا حرف بزنيم
خدايا به خاطر همه چيز ممنونم یادته گلم دوسال پیش بود ساعتای ده با خواهرشوهر گرامی اومدین دنبالم رفتیم ارایشگاه واقعا هیجان داشتم من صندلی عقب بودم تا برسیم به ارایشگاه همش نگات کردم به خوبی هام فک می کردم که چرا مگه من چه کار خوبی کردم که خدا تورو بهم داده که آرزوم براورده شده که اصلا عاشق تو شدم آخه منکه اصلا بهازدواج فک نمی کردم همیشه هرکی می گفت می گفتم بچم هنوز تا بیست و پنج سالگی پس چرا الان تو 19سالگی دارم ازدواج می کنم خودمم باور نمی کردم همش می گفتم اینا خوابه می گفتم منکه میگم مردی پیدا نمیشه که اونجوریکه من بهش عشق می دم بهم عشق بده همیشه می گفتم من برا کسی که برام تب کنه میمیرم یادمه عمه ام می گفت آفرین اما مامانم و بچه می گفتن این شوهره که آدمو باید دوست داشته باشه نه زن همه اینا میومدن جلو چشام. وقتی رسیدیم آرایشگاه وقتی داشتی میرفتی دلم گرفت ترسیدم ترسیدم بعد از امروز عشقمون تموم شه آخه همه می گفتن فوقش تا 6 ماه بعد عادی می شین یادته به شمام می گفتم می گفتی نه ما عشقمون واقعی به زمان و مکان بستگی نداره اما تو آرایشگاهم همه ازین حرفا می زدند. اون روز هیچوقت از خدا نخواستم خوشگل شم خواستم تو دوسم داشته باشی وقتی کارم تموم شد تنها بودم کسی نبود نه اشنا نه دوست 2ساعت تنها بودم هیچوقت فکر نمی کردم که تو این روزم تنها بمونم اما شما بهم اس دادی بازم خندیدم خوشحال شدم دلم گرم شد حالا دیگه مطمئن بودم تنهایی هام تموم شد حالا فقط منتظر شما بودم تا بیای بیای باهم بریم عهد ببندیم جلوی خدا جلوی همه بگیم عشق ما با بقیه فرق داره یادمه وقتی عاقد داشت دعای عقد و می خوند داشتم دعای فرج و می خوندم شما اومدی زیر شنلم گفتی قران بخون خوبه همیشه فک می کردم وقتی میگم بله از خوشحالی داد می زنم جیغ می کشم اما وقتی گفتم بله بغض کردم ترسیدم گفتم نکنه نتونم خوشبختش کنم نکنه یه روزی از من بدش بیاد نکنه بدبخت شه کاش نگفته بودم بله تا عشقمون ابدی شه اما بازم صدای قشنگ تو بود که نوید خوشبختی و بهم می داد وقتی صدام زدی تمام این افکار رفت خدارو شکر کردم که دارمت همونجا به خدا قول دادم تمام سعی خودمو بکنم تا کنار من برات بهشت باشه و نذر کردم هرسال خونه خودمون واسه سلامتی تو و زندگیمون یه چیزی باهم درست کنیم و اما الان دوسال می گذره منکه اصلا از خودم راضی نیستم من اونی نیستم که می خواستم می دونم انقد بدم که با شنیدن اسمم تمام خاطرات بد یادت می یاد شاید برا همینه کمتر اسمم و صدا می زنی راستی حالا می فهمم چرا انقدر زود دلبستم چرا بهت اعتماد کردم چرا یه دفه بزرگ شدم واسه ازدواج چون تو کامل بودی چون تو چشمات می شد خوشبختی و امید و عشق و دید اما مردای دیگه همشون بچه بودن حتی اگه از نظر سنی بزرگ تر از تو بودن اما معنی عشق و نمی فهمیدن تو شاید سنت کم باشه اما مهربونی هات و گذشتت هوش و درایتت راهکارات برای حل مشکلات اندازه آدمای بزرگه که خیلی تجربه دارن خیلی حرف زدم اما خلاصه حرفام اینه: دوست دارم ببخش که اونی که باید نبودم با تو خوشبخترینم راستی بجای همه هدیه های قشنگت این چند خط و ازم قبول کن نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |